ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

تو برای من تمامی ...



داشتم تمرین خطم رو انجام میدادم.

همزمان هم پل خواب همایون شجریان رو گوش میدادم.

تلفیق دو هنر چقدر میتونه حال آدمو روبراه کنه.

واقعا اگه هنر نبود اگه دین نبود.

آدما چطور میتونستن زندگی کنن.

صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ و بوی تلخ مرکب.

ناخودآگاه منو میبره به روزای دور.

روزای دور بچگی روزای خوب بچگی.

روزایی که خیلی خوبه که هنوز دارمشون.

و گاهی بهش فکر میکنم.

چقدر خوبه این سیکل ادامه داره .

ما بزرگ میشیم و ادمای دیگه ایی هستن که.

پا بزارن به دنیای بچگی .

شیطونی کنن بازی کنن.

و من با دیدنشون ذوق کنم و بخندم.

امشب یاد بچه های مدرسه افتادم.

چهره معصوم تک تکشون و مرور کردم.

روزایی که با همه توانایی و ذوق جوونیم واسشون وقت میزاشتم.

روزایی که از فردوسی و شاهنامه واسشون میگفتم.

روزایی که علوم و ریاضی بهشون یاد میدادم.

و اونا با تمام وجود و احساس پاک کودکی شون بهم لبخند میزدن.

امشب یاد بچگی خودم هم افتادم روزایی که .

بابام کنج همین اتاق خطاطی میکرد و من آرزوم بود.

ی روز بزرگ شم و بتونم بنویسم.

الان بزرگ شدم خیلی بزرگ خوشحالم که بزرگ شدم.

بقول یکی از دوستام:

دنیای آدم بزرگا درد زیاد داره ولی قشنگه.

 

 

 

 

 

 

 

 


کتاب جالبیه.  چهل صفحه شو خوندم

در حین خوندن کتاب و دست به گوشی بودن و پرتقال خوردن ی چیزی کشف کردم.

و اون اینکه پرتقاالایی که رنگشون تیرست شیرینتره.

و پرتقالای پوست روشن ی جورایی بی مزست.

این وسط ی عنکبوت هم کشتم.

چیزی به جز عشق و علاقه نمیتونه آدمو مجبور کنه.

این وقت شب کتاب بخونه ولی مقاله ننویسه

پ ن:باید مقاله بنویسم فشار از جانب مقامات بالا زیاده

 


یک سال دیگه گذشت و بزرگتر شدم

خداحافظ 25 سالگی.

خداحافظ تمام غم ها و شادی ها.

خداحافظ همه اون.

روزایی که گریه کردم و همه اون روزایی 

که شادی کردم.

خداحافظ همه آرزوهایی که بهش رسیدم و 

خداحافظ همه آرزوهایی که بهش نرسیدم.

سلام 26 سالگی.

سلام به همه روزایی که قراره جلوی من گشوده بشه.

سلام به همه آرزوهای قدیمی که قراره توی این سال بهشون برسم.

سلام به آرزوهای جدیدی که قراره واسم شکل بگیره.

سلام به همه اشک ها و لبخندها و همه اتفاقای قشنگی که قراره من رو بسازه.

تا بهتر از قبل شم

سلام به روزای خوب زندگی

 


امشب از اون شباست که چیزی به ذهنم نمیاد تا بخوام بنویسم.

دوست دارم بیشتر بشنوم.

دوران دبیرستان همیشه قبل خواب رادیو گوش میدادم.

صدای مجری واسم مثل لالایی بود.

 اخیرا هم گاه گاهی پادکست و کتاب صوتی گوش میدم.

امشب نمیدونم چرا حالم خیلی خاصه.

حال و هوای اسفند ماه کاملا با بقیه ماها فرق داره.

کلا جنب و جوش و فعالیت ماه اسفند خیلی قشنگ تره

تا روزای عید و تعطیلی.

از ته دل آرزو میکنم این روزا زود تموم نشه.

میخوام قدرشونو بیشتر بدونم.

صدای قوری بلند شد برم چای بزارم.


گاهی وقتا یه سری سواالات اساسی میاد به ذهنم.

مثلا تا اینجا رو درست جلو اومدم؟.

میتونست بهتر از این بشه؟.

یا اینکه چیکار کنم بهتر از این بشه؟.

ی روز دده از این همه مطالب و ایمیلای خارجکی.

و آدمای طرف دیگه دنیا و سر و کله زدن باهاشون.

ی روز دیگه عاشق این همه  مطالب و مجذوب.

آدمای اون طرف دنیا و علاقمند به مراوده باهاشون.

از سر شب ده تا مقاله  خوندم.

امیدوارم فاز جدیدی که فردا قراره داخلش قرار بگیرم.

پر باشه از امواج مثبت و خبرای خوب.

کلی انرژی گذاشتم .

پ ن: دلم حسابی واسشون تنگ شده.

(قیافشون،حرفاشون،دستوراتشون، غرزدناشون،تشویقاتشون)


یکی از کارایی که بهم حس خوبی میده .

نگاه کردن به سبزه اییه که واسه عید کاشتیم .

و توی راهرو گذاشتیم.

هر موقع  از توی راهرو  رد میشم نگاش میکنم.

مثل همون حسیه که وقتی به آسمون نگاه میکنم میاد سراغم.

 فردا میرم دانشگاه.

سر شبی جلوی آینه هی مانتو شلوار و کفشامو.

میپوشیدم ببینم کدوما بیشتر به هم میان.

تا فردا بپوشمشون.

یکی از دوستام که قرار بود دکتری همکلاسیم باشه ولی نیومد و انصراف داد.

فردا میاد دانشگاه  .

میگه پشیمونه که چرا نیومده.

میگفت فکر میکردم کارمند شم تازه زندگیم شروع میشه.

ولی الان میبینم زندگی همون لحظاتی بود.

که توی آزمایشگاه بودم و تند تند میخواستم تموم شه.

چه روزایی بود اونا دو نفر بودن آقا ما چند نفر بودیم خانوم.

دو تا تیم شده بودیم.

و همیشه با هم کل کل داشتیم.

هر کدوم سعی میکردیم بهتر عمل کنیم.

جو کاملا سالم و دوستانه ایی بود.

الان دیگه آزمایشگاه خیلی خلوته هیچ کس نیست .

آدمای جدید اومدن و جای قبلیا روگرفتن.

با اینکه خیلی از دوستای عزیزم دیگه نیستن تا بازم با هم بگیم و بخندیم.

اما بازم میشه ادامه داد. و با مرور خاطرات گذشته ردی از لبخند بیفته روی لبمون


توی راه مدرسه مون توی روزا و سالای بچگی.

ی مسجد بود که هر روز دوبار از کنارش رد میشدیم.

یکی رفت یکی برگشت.

یادمه دوستام میگفتن حتما وقتی از کنار مسجد رد میشیم.

باید در مسجد و ببوسیم تا خدا دوستمون داشته باشه.

من با باور عمیق و کودکانه م  برای اینکه خدا دوستم داشته باشه.

روزی دوباره اون در طوسی رنگ و میبوسیدم و توی دلم دعا میکردم.

واز خدا چیزای خوب میخواستم.

دعاها و ارزوهای قشنگ .

کاش میشد هر روز خدا رو بوسید و باهاش حرف زد.

کاش میشد کاش میشد

 


وسط سمینار نوشتن و درس خوندن یک گریزی هم به کتاب های مورد علاقه م میزنم.

در حال مطالعه کتاب بادبادک باز هستم (روایت زندگی یک خانواده افغان).

به یک بخش هایی از  کتاب رسیدم که واسم خیلی جالبه و چند بار خوندمش.

"1- بابا دنیا را یا سیاه می دید یا سفید .

و خودش تصمیم می گرفت چه چیز سیاه است و چه چیز سفید، .

نمیتوان آدمی را که اینجور زندگی میکند دوست داشت و از او نترسید، .

شاید آدم کمی هم از او نفرت پیدا میکرد."

چه قدر این  سبک از آدما آشنان.

خیلی زیاد خیلی زیاد

"2- چیزی که آن سال تابستان معلمم درباره ایرانی ها گفته بود، یادم مانده:

می گفت آنها لبخند بر لب حرف های شیرینی می زنند.

و با یک دست با محبت به شانه ات می کوبند.

و با دست دیگر جیبت را خالی میکنند."

الان دقیقا حرفی  واسه گفتن ندارم.

هم وطنای گرانقدر قضاوت با شما.

چقدر این سبک از آدما واسم آشنان.

خیلی زیاد خیلی زیاد.

 


من

هفته پیش رو:

صحبت با اساتید (دلجویی )

دریافت نوازش مثبت از طرف خودم 

ماه پیش رو:

درس خوندن

سمینار

آزمون زبان

بی خوابی امشب :

فکر کردن به آینده

چیدن و بالا پایین کردن برنامه هام

ی کوچولو عذاب وجدان بخاطر هفته های گذشته و ماجراهای دانشکده

همه به کنار:

دارم بادبادک باز خالد حسینی میخونم.

زندگی ادامه داره.

من ملکه خود ساخته ی زندگی خودم هستم.

فقط الان بخوابم فردا صبح چطور بیدار شم؟!

پ ن:آهنگ جدید گذاشتم قشنگه

 

 


دقیقا الان به مرحله ایی از زندگی رسیدم که .

بخاطر اینکه خیلی از تصمیمات زندگیم دست خودم نیست.

باید روی یک صندلی بشینم و با کمال آرامش.

ببینم بقیه میخوان چه غلطی واسم بکنن. 

دیونه بازی هم گاهی بد نیست.

ولی کاش میشد خیلی وقتا راست راست خیلی حرفا رو زد.

ولی خب نمیشه دیگه ، چیکار کنم.

و اون چیزی که از همه بیشتر آدمو اذیت میکنه اینه که.

از ی سری آدما که ازشون متنفری و وفتی میبینیشون نفست بند میاد.

مجبور شی بخاطر مصلحت اندیشی ب صورتشون لبخند بزنی.

تا کارت راه بیفته.

فعلا مجبورم به این لبخند های تصنعی ادامه بدم.

تا به موقعش خیلی  از آدما رو از اطرافم حذف کنم.

تحمل بعضی شرایط گاهی وقتا واقعا سخته.

بهتره من فقط روی صندلی خودم بشینم و به چایی خوردنم ادامه بدم.

 و همزمان به بقیه نگاه کنم و ببینم چه شکلی  .

صحنه یکتای هنرمندی زندگی من رو با فضاحت تمام خط خطی میکنن.

و ببینم  آخرش چی میشه.


تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

هتل های مشهد نازنین دانلود رایگان فیلم دوبله فارسی - ایران فور فیلم مگنا ار ایکس انجام پروژه هایdatabase روزنامک https://www.aryatehran.com شعر دانا متخصص طب فیزیکی و توانبخشی | دکتر شریف نجفی